تمامی جوامع بشری امروز تمدن و فرهنگ خود را دفعتا نساخته اند بلکه در طی سالهای متوالی توانسته اند تا آن جامعه ایده آل همراه با سطح فکری استاندارد خود را بیابند . هنوز از مسیر از مسیر ترقی و آبادی میهنمان راه قابل ملاحظه ای را نپیموده ایم .سالها مانده است تا آن شویم که باید بشویم . این مطلب که در حال حاضر شما مشغول مطالعه آن هستید انعکاس دهندۀ دیدگاه یک جوان نو پا به جامعه و کشورش است . شاید از سیاست بوئی نبرده باشم اما یقینا آرزوهائی دارم و حرفی برای گفتن !. آنگونه که باید عمل نمی کنیم.نمیدانم چه افکاری در ذهن این مردم ، مسئولین ، دولت و فی الواقه ذهن کاندیدان دومین دور انتخابات ریاست جمهوری و شورای ولایتی جمهوری اسلامی افغانستان می گذرد ، شاید...
نظرات ()چقدر سخت است به تماشا نشستن ویرانه های کوچه و بازار کشورت.چقدر سخت است دیدن یتیمی ساجق فروش در سرمای سوزان زمستان ، چقدر سخت است دیدن بیوه زنی حیران و درمانده همراه کودکان معصومش ، چقدر سخت است دیدن پیرمردی تلوتلو خوران همراه پشتاره ای از کاغذها و کارتن های بی استفاده برای گرم کردن کودکانش ، آری زندگی همین است ،در وطنمان.سراسر افسوس ، سراسر اندوه ، سراسر غم و گریه و زاری و شکوه وشکایت واما طاقت .
آری اکنون مگر آموخته شده ایم که شبها به همراه آه و ناله و شیون و فریادو درد به خواب رفتن. دیگر برایمان عادی شده است ، خانه همسایه چراغ ندارد ،خانه همسایه نان ندارد ، خانه همسایه لباس ندارد ، همسایه دگر خواب ندارد ، خانه همسایه دگر حال و روز و زندگی و هستی و وجود ندارد !!!!
آری همسایه خانه هم ندارد ، خاکروبه دارد ، مگم ! مگم ما چه داریم ؟ قلم داریم ، کتاب داریم ، دفتر داریم ، سواد داریم ، ولی ما هم ! نان نداریم ! پس چرا ؟ پس چرا بیکار به تماشا نشستن ؟ بیا برادر!برخیز ! تو هم ! مثل من ! برخیز !
ولی ! من چه کرده می توانم ؟ یعنی چه از دستم بر می آید ؟ سیاه کردن کاغذ های تنها دفترم ! تمام کردن جوهر تنها قلمم ! ولی شاید، نه ! فراموشش کن ، در توانم نیست ! من نمی توانم ، تنها من هستم و قلمم ! به راستی چگونه و طنم را همراه قلم و کتابچه ام بسازم ؟ من تنها آموخته ام که همراه قلم درد ها و رنجهایم را بروی کاغذ بنویسم ! می نویسم ! آری می نویسم ، برای همسایه ! تا او هم بداند که من گرچه قلم دارم ، سواد دارم ، ولی درکش می کنم . چون من هم نان ندارم ! اما به او ، به کودکانش و به همه قول میدهم که برای وطنم هر چه در توانم باشد هر چه از دستم بر آید ، ولو نوشتن ، مردن ، به اسارت رفتن ، ذبح شدن ، انجام دهم ! اینجا وطنم است ، این خاکم و این خاکروبه خانه ام ! دوستش دارم ، می پرستمش و می سازمش .جهر چند یکبار هر چه داشتیم به تاراج بردند ، خانه مان را ویران کردند ، برایمان هویت ، فرهنگ ، اصالت و .... نماندند ، ولی قلم هست و کتاب هست . با قلم خود می جنگیم و با قلم خود می جنگیم ، با قلم خود خون ناپاکشان را به زمین میریزیم ، و باز هم فریاد میزنیم : این خانه ، خانه مان است . می سازیمش..
نظرات ()به راستی حقیقت زندگی چیست؟
همه ما دیر یا زود خواهیم رفت...
خداوند جهان آن وجود بی مانند که در تمام هستی جریان دارد.
زندگی را در چه می بیند؟
عشق را در چه می بینید؟
ایا پاسخ را می دانید؟
نظرات ()دوستان عزیزم که به خانه دلم سر زدید تشکر و از حسن نظرتان ممنون!
بنده در وادی آزادگان دنیای راستین ، در چهار دیواری مرگ محصورم و جز دیوار ها و بلاک های تکراری، ادم های تکراری و محیط تکراری و کارهای تکراری ، تکرار تکرار و باز تکرار
سرک مان (جاده مان ) رو به خورشید و ازادی ، اما پنهان در بین دیوارهای بلند ، دیوار های بلند حتی تابش خورشید را نیز کم رنگ تر کردند . دیواری از فولاد در بین ما و زندگی بیرون ماست و اینجا در بهار زندگی به جای گل های زیبا ، رودخانه های خروشان و عظمت کوهها ، دنیای زیبا ، مادر مهربان ، پدر و خواهران دلسوزم و برادر دوست داشتنی ام دوستان عزیزم و مردم با محبت ام باید مردانی از جنس تاریکی نفرت با در دست داشتن گرز های مدرن و با اسب های ویران گر و کشنده ، سگ های وحشی و....
نظرات ()جان من سلام
می خواهم خاطره امروزم را که بدون شک بیاد ماندنی خواهد بود برایت نقل کنم.
خودت میدانی که سرزمینمان غم و درد و رنج و آه و ناله و فغان است . دل مردان این خاک سرشار از سوز و ناله است .امروز متاثر شدم ، در دل گریستم ، بر خود ، مردم خود ، بر سرزمین خود.
امروز نت های موسیقی نی لبک نوازی در کوه پایه افشار کابل ، در غروبی دل انگیز ، همراه با منظره ای از خانه های نیمه ویران هم وطنانمان دل و جانم را ...
نظرات ()
به نام آن که جان رافکرت آموخت
چراغ دل را به نور جان بر افروخت
ز فضیلتش هر دو عالم گشت روشن
ز فیضش خاک آدم گشت گلشن
به نام او
زندگی چیست؟
شاید شما با این جمله اشنا باشید و بارها شنیده باشید و زود از کنار این سوال گذشته باشید و نگذاشته اید که در پروسه مغزتان آنچنان که باید و شاید گردش کند تجزیه شود و جواب خود را پیدا کند. جواب کلی و سرسری بدون تامل و زودگذر پیدا کردید و به ظاهر قانع شدید که فهمیدید زندگی چیست؟
من نیز این سوال را بارها شنیده ام و جواب های متفاوتی در کتاب ها و مقالات خوانده ام، گروهی از مردم ((زندگی را خون دل خوردن و پشت دیوار ارزو مردن )) می دانند و اگر از ایشان پرسان کنید زندگی چیست؟ شروع می کند به گله و شکایت از روزگار و زندگیش که در حقش ظلم شده و این بی انصافی است و گروهی دیگر زندگی را عشق ورزیدن و زندگی = عشق بخشیدن است و بس
دیگری نیز می گوید:
زندگی درخشش کرم شب تاب در تاریکی شب !
و...
نظرات ()ساعت 11:45 دقیقه شب 22/2/1388 است و ترس همچنان در وجودمان، خواب از چشمانمان گریخت و تنها یاد او در دلمان باقیست مات و مبهوت مانده ایم . همینک از یادم می گذرد که دو روز پیش روز تولدم بود دوستان از دور و نزدیک برایم تماس و یا اس مس می فرستادند (خانواده ) خواهرم تماس گرفت ، برادر کوچکم ، مادر و دیگر خواهرم همه ، روز تولدم را تبریک گفتند شبی به یاد ماندنی و خاطر انگیز بود توانسته بودم دو دوست را به یکدیگر را که جدایی کوچک برایشان پیش امده بود دوباره به وصال برسانم مسرور و خوشحال ، اما حال که این خاطره ها از پیش چشمانم می گذرد رنگی دیگر به خود پیدا کرده است همه اینها رنگ (به یاد حرف دوستم آخرش که چی؟) رسیده بودم چون 1 ساعت قبل زیر اماج حملات راکتی دشمن قرار داشتیم و
نظرات ()حرفی برای گفتن ندارم...
اهل دنیایم من
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی .
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت .
دوستانی ، بهتر از آب روان .
*****
و خدایی که در این نزدیکی است :
لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .
*****
من مسلمانم .
قبله ام یک گل سرخ .
جانمازم چشمه ، مهرم نور .
دشت سجاده من .
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف .
سنگ از پشت نمازم پیداست :
همه ذرات نمازم متبلور شده است .
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را ، پی (( تکبیرة الاحرام )) علف می خوانم
پی (( قد قامت )) موج .
*****
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست .
کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهربه شهر
(( حجر الاسود )) من روشنی باغچه است .
*****
اهل زمینم من
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود .
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم
پرده ام بی جان است .
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است .
آری حوض نقاشی من بی ماهی است
نظرات ()